۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

Breathless

Breathless - 1960 - Jean-Luc Godard - از نفس افتاده - خیالباف - سینما

 

Breathless - 1960 - Jean-Luc Godard

ادامه مطلب...
۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۱ comment

ماجرای دماغ چهار رئیس جمهور

قصه - خیالباف

 

 چهل و هشت سال تمام با هر تبهکار درست و حسابی که فکرش را بکنی کار کردیم. همیلتون اولین مشتری پدربزرگم جیمز هریسون بزرگ بود. پدرم رابرت هریسون با دار و دسته ی کاستلو و خودم شخصا با کیسی جیمز افسانه ای لیموناد خوردم و در مورد کار حرف زدم. بله. چهل و هشت سال تمام اگر الماسی در لس آنجلس سرقت می شد یا یک دزد پدر مادر دار، موزه جواهرات ملی نیویورک را لخت می کرد یا اگر گانگستری می خواست اسلحه ی طلاکاری شده اش که با آن مخ رئیس پلیس را به دیوار پاشیده پنهان کند یک راست می آمد به داکوتا سراغ خانواده هریسون. پدر بزرگم مسئول بازرسی و مرمت دوره ای سردیس های کوه راشمور بود و البته اولین کسی که فهمید دماغ آبراهام لینکن بهترین مکان برای مخفی کردن الماس های همیلتون است. چهل و هشت سال تمام، پلیس فدرال رد تمام سرقت ها را تا داکوتا می گرفت اما هیچکس به فکرش نرسید توی دماغ رئیس جمهور را بگردد. تبهکارها خیالشان راحت بود. تنها کسی که میتوانست به پشت لب جرج واشینگتن یا توماس جفرسون برسد مسئول بازرسی و مرمت بود و آنهم فقط سه ماه یکبار. البته این شغل خانوادگی هم درد سر های خودش را دارد. پدربزرگم در اوایل کارش دچار مشکلات خاصی بود که البته همان دو سال اول راه حلش را پیدا کرد و تا همین هفته ی گذشته تقریبا روش اصلی کار درآمده بود. تئودور روزولت به هیچ وجه الماس و جواهرات را قبول نمیکرد. همین که پدربزرگم امانتی را توی دماغش میگذاشت، سردیس آقای رئیس جمهور آن را فین می کرد. در عوض هر نوع اسلحه ای که فکرش را بکنی، با کمال میل نگه می داشت. آبراهام لینکن جواهرات قبول می کرد ولی اسناد کاغذی را پس میزد. مثلا دفتر حسابداری کاستلو را چنان پرت کرد که پدرم چهار ساعت تمام از پای کوه ورق پاره  جمع می کرد و شب هم مشغول چسبکاری دفتر و دست آخر اسناد پول های غیر قانونی کاستلو را تو دماغ توماس جفرسون جا کرد. پدرم وقت بازنشتگی همه این قلق ها را برایم نوشت و من در مدت این پنج سال هرگز مشکلی با اقایان رئیس جمهور نداشتم تا هفته پیش که آن مردک سامرست پیدایش شد. از آن دزد های به قول خودش مدرن. پسرک بیست و دو ساله نه کلاه تبه کاری داشت نه جای زخمی نه هیچ نشانه ای از یک سارق درست و حسابی. گفت در آزمایشگاه نمیدانم کدام شرکت داروسازی کار می کند و یک شیشه بیولوژیک یا یک همچین چیزی را میخواهد از محل کارش بدزد و یک ماه پنهان کند و آب ها که از آسیاب افتاد آن را تحویل بگیرد. از همان اول بوی درد سر میداد اما خوب ما هم باید زندگی کنیم .چند سال است که دوربین های مداربسته و سیستم های جدید امنیتی کار را برای تبه کاران و سارقان بزرگ سخت کرده و مشتری ها خیلی کم شده اند. ناچار بودم که با امثال این جوانک راه بیایم و البته بعدا که فکر کردم بی راه هم نمیگفت اگر واقعا اینقدر ارزش داشته باشد. فقط مانده بودم دماغ کدام رئیس جمهور یک شیشه حاوی مواد دارویی یا نمیدانم به قول این پسر، بیولوژیک را قبول می کند. هر چه فکر کردم عقلم به جایی نرسید و دست آخر امانتی را به رئیس جمهور آبراهام لینکن سپردم. فردای آن روز تقریبا تمام سردیس لینکن و زندگی آزاد من و البته شغل خانوادگی چهل و هشت ساله متلاشی شد. پلیس از پای کوه به غیر از مجموعه ای از جواهرات سرقتی یک شیشه خرد شده مشکوک هم پیدا کرد. میدانستم آن جوانک عرضه دزدی ندارد. من هم که هرگز فکر نمیکردم رئیس جمهور آبراهام لینکن به کره بادام زمینی حساسیت داشته باشد.

 

۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۶ comment

عجیب تر از داستان

عجیب تر از داستان

۲۲ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۳۳ comment