۱۵ مطلب با موضوع «قصه» ثبت شده است

ماجرای دماغ چهار رئیس جمهور

قصه - خیالباف

 

 چهل و هشت سال تمام با هر تبهکار درست و حسابی که فکرش را بکنی کار کردیم. همیلتون اولین مشتری پدربزرگم جیمز هریسون بزرگ بود. پدرم رابرت هریسون با دار و دسته ی کاستلو و خودم شخصا با کیسی جیمز افسانه ای لیموناد خوردم و در مورد کار حرف زدم. بله. چهل و هشت سال تمام اگر الماسی در لس آنجلس سرقت می شد یا یک دزد پدر مادر دار، موزه جواهرات ملی نیویورک را لخت می کرد یا اگر گانگستری می خواست اسلحه ی طلاکاری شده اش که با آن مخ رئیس پلیس را به دیوار پاشیده پنهان کند یک راست می آمد به داکوتا سراغ خانواده هریسون. پدر بزرگم مسئول بازرسی و مرمت دوره ای سردیس های کوه راشمور بود و البته اولین کسی که فهمید دماغ آبراهام لینکن بهترین مکان برای مخفی کردن الماس های همیلتون است. چهل و هشت سال تمام، پلیس فدرال رد تمام سرقت ها را تا داکوتا می گرفت اما هیچکس به فکرش نرسید توی دماغ رئیس جمهور را بگردد. تبهکارها خیالشان راحت بود. تنها کسی که میتوانست به پشت لب جرج واشینگتن یا توماس جفرسون برسد مسئول بازرسی و مرمت بود و آنهم فقط سه ماه یکبار. البته این شغل خانوادگی هم درد سر های خودش را دارد. پدربزرگم در اوایل کارش دچار مشکلات خاصی بود که البته همان دو سال اول راه حلش را پیدا کرد و تا همین هفته ی گذشته تقریبا روش اصلی کار درآمده بود. تئودور روزولت به هیچ وجه الماس و جواهرات را قبول نمیکرد. همین که پدربزرگم امانتی را توی دماغش میگذاشت، سردیس آقای رئیس جمهور آن را فین می کرد. در عوض هر نوع اسلحه ای که فکرش را بکنی، با کمال میل نگه می داشت. آبراهام لینکن جواهرات قبول می کرد ولی اسناد کاغذی را پس میزد. مثلا دفتر حسابداری کاستلو را چنان پرت کرد که پدرم چهار ساعت تمام از پای کوه ورق پاره  جمع می کرد و شب هم مشغول چسبکاری دفتر و دست آخر اسناد پول های غیر قانونی کاستلو را تو دماغ توماس جفرسون جا کرد. پدرم وقت بازنشتگی همه این قلق ها را برایم نوشت و من در مدت این پنج سال هرگز مشکلی با اقایان رئیس جمهور نداشتم تا هفته پیش که آن مردک سامرست پیدایش شد. از آن دزد های به قول خودش مدرن. پسرک بیست و دو ساله نه کلاه تبه کاری داشت نه جای زخمی نه هیچ نشانه ای از یک سارق درست و حسابی. گفت در آزمایشگاه نمیدانم کدام شرکت داروسازی کار می کند و یک شیشه بیولوژیک یا یک همچین چیزی را میخواهد از محل کارش بدزد و یک ماه پنهان کند و آب ها که از آسیاب افتاد آن را تحویل بگیرد. از همان اول بوی درد سر میداد اما خوب ما هم باید زندگی کنیم .چند سال است که دوربین های مداربسته و سیستم های جدید امنیتی کار را برای تبه کاران و سارقان بزرگ سخت کرده و مشتری ها خیلی کم شده اند. ناچار بودم که با امثال این جوانک راه بیایم و البته بعدا که فکر کردم بی راه هم نمیگفت اگر واقعا اینقدر ارزش داشته باشد. فقط مانده بودم دماغ کدام رئیس جمهور یک شیشه حاوی مواد دارویی یا نمیدانم به قول این پسر، بیولوژیک را قبول می کند. هر چه فکر کردم عقلم به جایی نرسید و دست آخر امانتی را به رئیس جمهور آبراهام لینکن سپردم. فردای آن روز تقریبا تمام سردیس لینکن و زندگی آزاد من و البته شغل خانوادگی چهل و هشت ساله متلاشی شد. پلیس از پای کوه به غیر از مجموعه ای از جواهرات سرقتی یک شیشه خرد شده مشکوک هم پیدا کرد. میدانستم آن جوانک عرضه دزدی ندارد. من هم که هرگز فکر نمیکردم رئیس جمهور آبراهام لینکن به کره بادام زمینی حساسیت داشته باشد.

 

۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۶ comment

روش آموزش متمرکز مستر ویلیام

روش آموزش متمرکز مستر ویلیام - قصه - خیالباف

روزی که مدیر دبیرستان و مستر ویلیام، معلم جدید ریاضی، آن  شرط هزار دلاری را بستند، دقیقا یادم هست. همه چیز از هشدار مدیر درباره ی استنلی شروع شد. مستر ویلیام، ندیده و نشناخته شروع به سخنرانی کرد که "مهم نیست یک دانش آموز چقدر خنگ یا ناسازگار باشد، من میتوانم از هر کودن بی سوادی یک ریاضی دان بسازم". و خوب راستش آن روز توی دلم بد جور به عاقبت جوانک خندیدم. آرمان گرای تازه کار. من با سی سال سابقه تدریس نتوانستم حتی یک خط فیزیک توی کله ی پوک این غده ی سرطانی فرو کنم و حالا این پسر اتو کشیده ی تازه کار که هنوز ریش درست و حسابی هم درنیاورده، آمده بود و لاف های ارسطویی میزد.چه حرف خنده داری. مگر میشود به یک آشوبگر مغز فندقی چیزی یاد داد؟  بعد از کلی بگو مگو و سخنرانی آتشین، شرط هزار دلاری مستر ویلیام و مدیر براین شد که استنلی بتواند از آزمون سراسری پایان سال، فقط بیست نمره از صد بگیرد. تا دو ماه پس از آن دوئل لفظی، اخبار کلاس ریاضی مستر ویلیام را از آنتن های کلاس سوم پیگیری می کردم. ظاهرا دوست آرمانگرای ما همان یک ماه اول، هر ترفندی را که توی کتاب های روش تدریس نوشته اند، روی استنلی نکبت پیاده کرد و خوب چون مطمئن بودم که نمیشود به یک اسفنج، مثلثات یاد داد و یک ماهی به امتحانات پایانی بیشتر نمانده بود، از پیگیری اخبار هم منصرف شدم. دیگر همگی داشتیم استنلی و شرط مستر ویلیام را فراموش میکردیم که معلم جوان با آن کلاه خود سیم دار عجیب و غریب به مدرسه آمد. "روش آموزش متمرکز ویلیام" عبارتی بود که یک ماه آخر آن سال تحصیلی ورد زبان دبیران و اولیا دانش آموزان شد. به هر حال پدر استنلی اولین کسی بود که با آزمایش این روش روی استنلی موافقت و البته اصرار کرد.اساس آموزش متمرکز ویلیام، مکانیسم هایی فیزیکی برای  اجبار دانش آموز به تمرکز معرفی شد. و خوب حداقل من یکی مطمئن بودم که برای یادگیری، یک مقدار شعور هم لازم است، وگرنه یک سیب زمینی را هم میشود مجبور به تمرکز کرد. عاقبت این تلاش اما متحیر کننده بود. پایان آن سال تحصیلی، استنلی کودن در مقابل چشمان حیرت زده مدیر و  دبیران، کارنامه اش را بالا گرفت و به نمره ی ریاضی اش اشاره کرد : چهل و پنج از صد. مدیر هزار دلار مستر ویلیام را نقدا پرداخت کرد و البته قرارداد خرید پنج دستگاه جدید را با معلم جوان امضا کرد. من هم یکجور هایی باور کرده بودم این روش جواب می دهد تا دیروز که روش آموزش متمرکز مستر ویلیام، دانش آموز خنگ دیگری به نام جیمز را به دلیل برق گرفتگی و جراحت چشم، راهی بیمارستان کرد. مستر ویلیام، این جوانک کلاهبردار، کل نظام آموزش و پرورش را مسخره کرد، کلی هم پول به جیب زد و یکهو گم و گور شد. اما نمره ی استنلی هنوز برای من یکی، سوال بود تا دیروز که فهمیدم کودن ترین و مغز فندقی ترین دانش آموز را میشود با سیصد دلار مجبور به درس خواندن کرد.

۲۴ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۳ comment

دوچرخه مایکل

دوچرخه مایکل - داستان کوتاه - خیالباف - daydreamer

همه چیز از دو ماه قبل شروع شد. شبی که مایکل آن شرط مسخره را با پدر بست. دوچرخه در مقابل دو ماه خشکی. در مورد مارگارت و کاترین که بزرگتر هستند مطمئن نیستم اما سارا و جولیا و امیلی هیچوقت جایشان را خیس نکردند. مایکل اما از روزی که به دنیا آمد هفته ای هفت روز مشغول آبیاری تشکش بود. و خوب روز های تعطیل که مادر و بقیه ی روزها به نوبت، کار ما این می شد که جای خواب عزیز دردانه پدر را زیر آفتاب پهن کنیم. اگر یک شب مایکل کار خرابی نمی کرد، فردا صبح مسئول رفع و رجوع اثر هنری مثل ملوان بالای دکل کشتی فریاد می زد: خشکی، خشکی. برای همین می گویم شرط مسخره. حداقل آن شب که کلی خندیدیم. مارگارت دلش را گرفته بود و می گفت اگر مایکل سه روز دست از آب پاشی بردارد حتما خراب شده، باید واشرش را عوض کرد. اما قول دوچرخه کاری کرد که فسقلی شکمو و لوس پدر از آن شب به اسفنج تبدیل شد. از شش بعد از ظهر که لب به هیچ مایعاتی حتی لیموناد نمی زد. مسیر زندگی اش هم که شد : تاب لاستیکی توی حیاط به دستشویی و بالعکس. حاضرم قسم بخورم یک شب، ده بار رفت اون تو و هر بار ده دقیقه  طول داد. یک هفته خشکی، انقلاب بزرگ مایکل بود و از همه خوشحالتر؛ مادر. ما هم نه اینکه از تمام شدن کار بو دار هر روزه خوشحال نباشیم، اما. اینکه پدر بخواهد برای دو ماه خشکی، کاری که  سارا دوازده سال است انجام می دهد، به اندازه ی یک دوچرخه آنهم در مورد آن فسقلی، خرج کند حداقل مارگارت را خوشحال نمی کرد. مخصوصا اینکه سه ماه پیش وقتی برای بار دوم با پیتر قرار گذاشت ، از پدر به اندازه ی یک کلاه روبان دار پول خواست که پدر همان بهانه های همیشگی رکود اقتصادی را آورد. سر ده روز مارگارت تاب نیاورد و امیلی را شیر کرد که برود توی حیاط و جلوی مایکل لیموناد بخورد بلکه داداش کوچولو باز بیافتد به شکمویی و شرط را ببازد. از هفته ی دوم کاترین هم رفت تو نخ مایکل تا آنجا که هر روز صبح خودش شخصا تشک فسقلی را بازرسی می کرد. اما دریغ. حتی یک قطره.از هفته ی سوم کارمان این شد که مثل سران مافیا، بدون انکه مادر بفهمد، توی انباری جلسه بگذاریم و راه های ممکن برای نرسیدن مایکل به دوچرخه را بررسی کنیم. یک ماه گذشت و حتی تقلب جواب نداد. مادر از بو و رنگ  تشک فهمید که یکی از ما نصفه شب توی تخت مایکل آب ریخته. با اولین تشر مادر، امیلی رنگ و رویش سرخ شد و لو رفتیم. اسفنج فسقلی پنجاه و پنج روز مقاومت کرد تا امروز صبح که کاترین مثل کاشفین معدن طلا داد زد : خیس کرد خیس کرد بالاخره خیس کرد. و تشک را از زیر فسقلی کشید و دوید بیرون. مارگارت اولین نفری بود که از توی آشپزخانه جست و ما هم به دنبال صدا سرازیر شدیم وسط حیاط. مادر اما خیلی خونسرد بدون حتی یک کلمه حرف رفت سمت انباری و یک دوچرخه ی قرمز که انگار پدر خیلی زودتر از این حرف ها برای مایکل خریده بود، کشید بیرون و آورد گذاشت وسط حیاط. نفهمیدم فسقلی کی شلوارش را عوض کرد ولی یک دقیقه نکشید که پرید وسط حیاط و جلوی قیافه های وا رفته ی ما فاتحین تشک زرد، دور حیاط رکاب زد. مطمئنم دهن کاترین خیلی قرص تر از امیلی است. مادر هرگز نمی فهمد که ما دیشب ملحفه سفید کشیدیم سرمان و رفتیم اتاق مایکل.

۱۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۴ comment